شعر تبریک نوروز ۱۳۹۲ برای ایرانیان مقیم برزیل توسط حجت الاسلام محمد مهدی قربانیان 

نکته: شاعر در شعر خود با ذوق و هنری قابل تحسین، ضمن ستایش وطن، اسامی چند تن از هموطنان عزیز مقیم برزیل را نیز در شعر خود گنجانده است.

منتشر شده در وبلاگ
شنبه, 04 شهریور 1391 12:28

شمس و مولانا


Shams va Molana

می‌گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!

منتشر شده در وبلاگ
جمعه, 03 شهریور 1391 22:24

حکایت

گویند شخصی از یکی از متمولین شهر شکایت به امیر برده بود. ادعا می‌کرد که آن متمول مالی را از او دزدیده است. امیر بر مسند حکم نشست و سپس از مدعی پرسید که آیا شاهدی داری؟ مرد گفت آری خدا! امیر بر آشفت و گفت این که نمی شود! ظریفی از گوشه ی مجلس برخواست و گفت ای مرد شاهدی بیاور که امیر او را بشناسد!
منتشر شده در وبلاگ

 

ما انسان‌ها به شیوه هندیان بر روی زمین راه مى‌رویم. با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت. در سبد جلو، صفات نیک خود را مى‌گذاریم و در سبد پشتی عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم. به همین دلیل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند. بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد!

 

منتشر شده در وبلاگ
چهارشنبه, 21 تیر 1391 22:39

خاطره ای از استاد شفیعی کدکنی

 

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادناستاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا". بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسهاستاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.استاد ۵۰ ساله‌مان با آن کت قهوه‌ای سوخته‌ای که به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا ۲۱ یا ۲۲ سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتماستادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم... اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیمنزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند... پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمی ذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰ تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم. آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها ۱۰ تومان عیدی داد، ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من. گفتم: این چیه؟ "باز کن می فهمی" باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود! این برای چیه؟ "از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند." راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰ تومان باشه نه ۹۰۰ تومان! مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین. راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد. روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم... "چه شرطی؟" بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است. استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ۱۰ برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"

 

 

منتشر شده در وبلاگ
چهارشنبه, 21 تیر 1391 22:33

این نیز بگذرد

بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می گوید: فردا به فلان حمام برو و کار روزانه ی حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای شب سوم که دوباره خواب دید به آن حمام مراجعه کرد و دید که حمامی با زحمت زیاد و در هوای گرم از فاصله ی دور برای گرم کردن آب حمام هیزم می آورد و استراحت را بر خود حرام کرده است. به نزدیک حمامی رفت و گفت:کار بسیار سختی داری، در هوای گرم هیزم ها را از مسافت دوری می آوری و... حمامی گفت: این نیز بگذرد. یکسال گذشت، برای بار دوم همان خواب را دید و دوباره به همان حمام مراجعه کرد و دید که آن مرد شغلش عوض شده و در داخل حمام از مشتری ها پول می گیرد. مرد وارد حمام شد و گفت: یک سال پیش که آمدم کار بسیار سختی داشتی ولی اکنون کار راحت تری داری، حمامی گفت: این نیز بگذرد. دو سال بعد هم خواب دید این بار زودتر به محل حمام رفت ولی مرد حمامی را ندید، وقتی جویا شد گفتند که او دیگر حمامی نیست در بازار تیمچه ای (پاساژی) دارد و یکی از معتمدین بزرگ است. به بازار رفت و آن مرد را دید و گفت: خدا را شکر که تا چندی پیش حمامی بودی، ولی اکنون می بینم معتمد بازار و صاحب تیمچه ای شده ای، حمامی گفت: این نیز بگذردمرد تعجب کرد و گفت: دوست من، کار و موقعیت خوبی داری چرا بگذرد؟ چندی که گذشت این بار خود به دیدن بازاری رفت ولی او آن جا نبودمردم گفتند: پادشاه فرد مورد اعتمادی را برای خزانه داری خود می خواسته، ولی بهتر از این مرد کسی را پیدا نکرد و او در مدتی کم از نزدیکترین وزیران پادشاه شد و چون پادشاه او را امین خود می دانست وصیت کرد که پس از مرگش او را جانشینش قرار دهند. کمی بعد از وصیت، پادشاه فوت کرد و اکنون پادشاه است. مرد به کاخ پادشاهی رفت و از نزدیک شاهد کارهای حمامی قبلی و پادشاه فعلی بود. جلو رفت، خود را معرفی کرد و گفت: خدا را شکر که تو را در مقام بلند پادشاهی می بینم. پادشاه فعلی و حمامی قبلی گفت: این نیز بگذرد. مرد شگفت زده شد و گفت: از مقام پادشاهی بالاتر چه می خواهی که باید بگذرد؟ ولی مرد در سفر بعدی که به دربار پادشاهی مراجعه کرد شنید که پادشاه مرده است. ناراحت شد و به گورستان رفت تا عرض ادبی کرده باشد. مشاهده کرد که بر روی سنگ قبری، که در زمان حیاتش آماده نموده حک کرده و نوشته است که این نیز بگذرد:

هم موسم بهار طرب خیز بگــــــــــذرد

هم فصل ناملایم پاییز بگـــــــــــــــذرد

گر نا ملایمی به تو کرد از قـضــــــــــا

خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد

 

منتشر شده در وبلاگ
چهارشنبه, 21 تیر 1391 02:36

همه چهار زن دارند

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت .زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و از او مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. پیش دوستهایش او را برای جلوه گری می برد، گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد. واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود، اصلا مورد توجه مرد نبود. با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

 

منتشر شده در وبلاگ

پس از انتشار خبر ممنوعیت چاپ و انتشار آثار پائولو کوئلیو در ایران، این نویسنده مشهور برزیلی در وبلاگ شخصی خود با اشاره به این موضوع و همچنین پیگیری های دیپلماتیک دولت "دیلما هوسِف" و همچنین انتشار تکذیبیه ی بخش مطبوعاتی سفارت جمهوری اسلامی ایران در برزیلیا در خصوص خبر ممنوعیت چاپ و انتشار کتاب های پائولو کوئلیو، نامه ی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به آرش حجازی (مدیر مسئول موسسه ی فرهنگی هنری کاروان، ناشر آثار پائولو کوئلیو در ایران) را نیز منتشر نموده است. در این نامه آمده است که مجوز فعالیت موسسه ی فرهنگی هنری کاروان از سوی اداره ی کل حراست وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به دلیل عدم تایید صلاحیت اعضای موسس آن و فعالیتهای صورت گرفته از سوی این موسسه در تاریخ 20 بهمن ماه 1388 لغو گردیده است.

 

 

منتشر شده در وبلاگ

روایت کامل شش دفتر مثنوی معنوی

 

منتشر شده در وبلاگ
دوشنبه, 19 تیر 1391 00:06

صوت کامل شاهنامه فردوسی - Mp3


 
 
آنچه که در پی می‌آید گویش کامل شاهنامه مبتنی بر نسخه (چاپ مسکو) با صدای گوینده معاصر آقای اسماعیل قادر پناه است
 
منتشر شده در وبلاگ
صفحه1 از2
شما اینجا هستید: خانه نمایش موارد توسط برچسب: ادبیات